داستان شماره ۳: دو قورباغه

تعدادی قورباغه از میان جنگل می‌گذشتند که دو تای آنها درون گودی افتادند. وقتی قورباغه‌های دیگر عمق زیاد گودال را دیدند به آن دو گفتند که بیرون آمدن از آن ناممکن است. آن دو به حرف آنها اعتنایی نکردند و کوشیدند تا با تمام نیرو به بیرون از گودال بپرند. قورباغه‌های دیگر همچنان از آنها می‌خواستند تا دست از این کار بردارند و بپذیرند که نمی‌توانند از آنجا بیرون بیایند و در آنجا خواهند مرد. سرانجام یکی از قورباغه‌ها به حرف آنها گوش داد و دست از کارش کشید. او افتاد و مرد.

قورباغه‌ی دیگر با قدرت هرچه تمام‌تر به پریدن ادامه داد. دوباره گروه قورباغه‌ها بر سرش داد زدند که خودش را اذیت نکند و بمیرد. اما او حتی باقدرت‌تر می‌پرید و بالاخره موفق شد. وقتی از گودال بیرون آمد از او پرسیدند: تو صدای ما را نمی‌شنیدی؟ قورباغه در پاسخ به آنها گفت که ناشنواست و فکر می‌کرده که آنها تمام وقت او را تشویق می‌کردند.

این داستان دو نکته را به ما می‌آموزد:

۱- زبان، قدرت مرگ و زندگی دارد. کلمه‌ای دلگرم‌کننده به کسی که دلتنگ و سرخورده است می‌تواند او را برخیزاند و به زندگی برگرداند و موفقش سازد.

۲- کلمه‌ای ناامیدکننده به انسان سرخورده می‌تواند باعث مرگ او گردد.

مراقب زبانت باش. روح زندگی را در کسانی که از مسیر تو می‌گذرند بدم. قدرت کلام، گاهی سخت تأثیرگذار است. بفهمیم کلمه‌ای دلگرم‌کننده مسیری طولانی را می‌پیماید. هرکس می‌تواند کلماتی ادا کند که باعث دلگرمی و ادامه دادن شخصی در لحظات سخت زندگی شود. کسانی که برای تشویق دیگران وقت می‌گذارند انسان‌هایی برگزیده‌اند.


منبع: یک جعبه پر از بوسه حمیدرضا قنادپور